سلام
پس از درگیری با دو سه شعر نیمه تمام که گویا خودشان نمیخواهند کامل شوند
تصمیم گرفتم داستان چتیدن ما و بوالفضول الشعرا (استاد سعید سلیمان پور ) را
که سه روز پیش برایم اتفاق افتاد به شکل زیر به نظم در آورم
تا نظر شما چه باشد!
ای بوالفضول ناز که جانم فدای تو
دار و ندار من همه لطف خدای تو
کولر بیاورد نفس پر صفــــــــای تو
در گوش من همیشه بپیچد ندای تو
آتش گرفته ام ز همان یک چرا؟ی تو
"ابری شدی و زود بپوشاندی آفتاب؟"
دیدم چراغ یاهوی این دوست روشن است
آن بوالفضول فول که اهل همه فن است
بی شبهه وی عزیزتر از جان و از تن است
اکنون که خواهش دل من هم چتیدن است
فرصت غنیمت است و عنان در کف من است
صد تا سلام گفتم و ماندند بی جواب
گفتم :ز دوست هر چه رسد بنده را نکوست
حرفی که نیست غیر سلامی و حال دوست
واجب شده علیک اگر هم طرف هوو ست
یا گیرم از ملاج شما کنده است پوست
اصلا محل نکرد نشان داد بس دو روست
شاید که پشت میز فرو رفته توی خواب
بعدش سریع آف شد و در نظر نماند
آفی پر از گلایه فرستادم و بخواند
گفت "این کلام تند تو بر آتشم نشاند
بهتان و افترای تو جان را به لب رساند
هرگز پیامتان نرسیده ست! بادش راند!
کامروز من چنین شده ام لایق عتاب؟"
گفتم به خود که عیب ندارد که روزگار
ما را همیشه بنده نمود و حزین و زار
امروز پشت کامی! و آن روز توی غار
بهتر که آید این دل من با غمت کنار
این قصه روشن است (!) دلیلی دگر نیار
گویم که بوده است مسنجر دمی خراب
پاسخ بوالفضول الشعرا هم رسید!
یک شب که "آن" شدی ز قضا ای علیرضا!
مــــــــــــا نیز"آن" شدیم در این بین از قضا!
گویی که من نکرده امت از خــــــــودم رضـا
تا از گلایه ات متشنج شـــده فضـــــــــــــــا!! -
مــــــــــــا آمدیم از پی جبران مــــــــا مضی
روشن شود قضیه خطـــــــــــــا بود یا صواب
باور کن از حضــــــــور تو روحم خبر نداشت
آن دفعه نیز گفتم و در تو اثـــــــــر نداشت!
توضیح بوالفضـــــــــــول ز بهرت ثمر نداشت
یعنی ز کرّگی دم ما هیچ خـــــــــر نداشت!
(بعله؟...چه شد؟...مثَل کَمکی تاب برنداشت؟؟
گویی مخم ز دست تو برداشته است تاب!!)
دیریست تا که بنده ندارم مجال چت
آسوده ام ز وسوسه و قیل وقال چت
کوچيده ام به "ميل" کنون از مَحال چت!
از بهر دوست نیز اگر بود حال چت -
گوید دلم به بنده :عمو! بی خیال چت!
آفی فرستمش که دهد بنده را جواب!
ورنه حضور سبز تو جانا بهار ماست
چت با شما عزیز دلم افتخــــار ماست
اشعار نغز تو سند "ماندگار" ماست
طبع تو میزبان دل و سفره دار ماست
در سفره پارچ دوغ کنار تغار "ماست"!
اینسو خورشت قیمه و آن سو چلوکباب!